السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین(ع)...
داشتم با خواهرم میومدم خونه که دیدم جلوی یه خونه رو درخت یه پلاکارت زدن که روش نوشته بود دکتر.....
با کمال اعتماد به نفسم داد زدم هی..اینو نیگاه عجب آدم احمقی بوده این جا مطب زده....آخه کی میاد این وسط مطب بزنه؟؟؟؟؟؟؟؟
ینی یه لحظه برگشتم دیدم خواهرم دیگه داره پهن زمین میشه......اوووووووووه....واسه انتخابات بود...:دی...
- چند روز پیش لیلا کیلی اومده واسه من راجب هیتلر حرف زده و از سمت ها و کارش میگه بعد آخرش گفت
به عنوان بهترین مرد نمیدونم چی چی ،چی شده....(جمله رو) منم بازم با کمال اعتماد به نفسم گفتم مگه هیتلر زن نبود؟؟؟؟؟؟

پ.ن) امروز روز معلمه.... خدا یکی از معلمای بچگیمو رحمت کنه.......
پ.ن2) روز همه ی معلما مبارک
پ.ن3) خاله معین با این که معلمم نبودین ولی روتون مبارک
پ.ن4)چی؟
پ.ن5) .............
یه وقت هایی دلم می خواد به بعضی ها بگم آخه بابا اگه یه ذره پشت اون ذره بینی که جلوت گذاشتی و داری
از توش بقیه رو میبینی جیوه بمالی بد نیستا...

پ.ن 1)دلم یه فرصت واسه ترکیدن بغض های فسیل شده ام می خواد...
پ.ن2)از دستت ناراحتم....
پ.ن3)با خود خودتم....
پ.ن4)اووووووه
پ.ن5) السلام علیک یا فاطمه الزهرا
هیچ وقت بلد نبودم ادبی بنویسم.....اما...حالا میگم بغضه....در معرض انفجار.....منتظر اینه که تیر خلاصی رو بزنم و بعد.....
اما خوب بلدم که خفه اش کنم..... بهش فکر نکنم....اما بلد نیستم فراموشش کنم....بلد نیستم....
عازمم.....مشهد.....دعاتون میکنم.....خداحافظ

These are the best moments of life....
To find mails by the thousands when you return from a
vacation
To clear your last exam.
To receive a call from someone, you don"t see a
lot, but you want to
To find money in a pant that you haven"t used
since last year.
To laugh at yourself looking at mirror, making
faces.
Calls at midnight that last for hours.
To accidentally hear somebody say something good
about you.
To wake up and realize it is still possible to sleep
for a couple of hours.
To make new friends.
To pass time with
your best friends.
See an old friend again and to feel that the things
have not changed.
things done with stupid friends.
Let us learn to cherish them.
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

p.n:I want to let al of u to be free in this holiday
ترجمه ی فارسی این میشد که میخوام واسه 15 روز همتون رو راحت بذارم...:دی
p.n2:I hope have a nice holiday
p.n3:goooooooood bye
باید اعتراف کنم دلم واسه یکی خیلی تنگ شده.....
فقط واسه یه هفته....
دلم دست خودم نبود.....
با یه دل خالی رفتم و.......با یه عالمه دلتنگی برگشتم....
واین بود حقیقت زندگی ....حقیقت شهدا.....حقیقت جنوب....که تا حالا درکش نکرده بودم....
(...).....فقط همین....که خدا فقط میدونه زیر این جمله چه خاطراتی دفن شده....
........

پ.ن1) دلم شلمچه می خواد
پ.ن2)دلم خیلی شلمچه می خواد
پ.ن3) ملالی نیست
پ.ن 4) پ.ن 5
پ.ن6) پ.ن 5 ندارم.
پ.ن 7).....حس میکنم ....
قانون اول نیوتن: چنان چه به جسمی نیرویی وارد نشود(از جاذبه ی زمین دور باشد به طوری که زمین روی آن اثر نگذارد)= برآیند نیرو های وارد بر جسم صفر میباشد. و دو حالت برای آن اتفاق میفتد... بادقت تمام داشتم این جملات رو توی دفترم مینوشتم.....سرم و بلند کردم و منتظر بقیه ی جملشون شدم.... اگر جسم ساکن باشد------->ساکن میماند اگر جسم متحرک باشد----->با سرعت ثابت به حرکت خود ادامه میدهد. آزمایش 1)سکه ها خ .ش. رفتن طرف میزشونو سکه هاشونو صاف و صوف کردن و گفتن خب...یه خط کش فلزی میخوام.....یکی بهشون داد و با خط کش یه ضربه ی محکم به پایین ترین سکه زدند.....سکه ی آخر افتاد و بقیه ی سکه ها سر جاشون موندن.....و بعد توضیح دادن: سکه های بالایی ساکن بود خب پ س همچنان ساکن میموند.....طبق قانون نیوتن نباید میفتاد و نیفتاد....حالا این لیوان آب رو نگاه کنین...... یه لیوان آب از اموال مدرسه رو که توش پر آب بود گذاشتن روی کتاب فیزیک خب طبق قانون نیوتن این لیوان آب ساکنه و همچنان وقتی من این کتاب رو از زیرش بکشم ساکن میمونه و.....کمی تامل کردن وبعد با صدای آروم گفتن....من به نیوتن اعتماد دارم...... با سرعت کتاب رو از زیرش کشیدن و لیوان آب وسط کلاس پرت شو به n قطعه تقسیم شد...... عالی بود....هیچ وقت قیافشونو توی اون لحظه فراموش نمیکنم...... با اصرار گفتن نه من اینو باید یه بار دیگه انجام بدم این اولین سالیه که آزمایشم خراب میشه..... هعی......
پ.ن1) میدونم....همون چیزی رو که می خوای بگی خودم میدونم..... پ.ن2) همچنان میدونم پ.ن3) چطور؟ پ.ن4)پ.ن5) پ.ن6) پ.ن5 ندارم پ.ن7) هر 8 مورد |
پلک نمیزد ....هنوز چشماش روی میز ثابت مونده بود... یه لحظه دلم برای خودکاری که توی دستش بود سوخت....زدم به بازوش....هی لیـــــــــلا داشتم با صدای آروم حنجره ی خودمو پاره میکردم....
لــــــــــــیلا.....هی..... یه هو به خودش اومد و گفت: هان؟
-به چی فکر میکردی؟؟؟؟بگو شاید بتونم کمکت کنم....
- داشتم به این فک میکردم که الان حس یه زرافه ی ایده آلیسم رو دارم که توی یه عصر پاییزی سیگارش تموم شده و قوزک پای چپش میخاره.....
اینقدر تند گفت که اصلا سعی نکردم که بخوام بفهمم ....با لهجه ی خاصی گفتم هان؟
یه دور دیگه این بار شمرده شمرده تر برام گفت....این دفعه دیگه دیدم همون تندتر می گفت برام بهتر ...چون واقعا از فهمیدن جمله اش عاجز بودم.....
از وقتی پیشش میشینم بعضی اوقات وقتی اینجوری حرف میزنه حس حقارت بهم دست میده.....برام عجیبه که چه جوری یه آدم میتونه این قدر چیز بدونه؟؟؟؟؟
از کنستانین سرگیویج نمیدونم چی چی یی که خودش میگه ی سوم قبل از جنگ جهانی دوم گرفته تا هوری های تو بهشت رو میشناسه.....بعضی اوقات .... با خودم میگم....
این دیگه کیه؟؟؟؟؟؟

پ.ن1) یه صلوات برای دایی زهرا بفرستین....خدا بهش صبر بده...:دی
پ.ن2)چرا ؟؟؟؟
پ.ن3) پ.ن4
پ.ن5)پ.ن 4 ندارم
پ.ن 6) پلی: خسته شدم بس که فکر کردم ،نوشتم ،خواندم...ازتو به تو بی تو....!!!
پ.ن7) زینب گوشیت مبارک.....
پ.ن8)نیکی ممنون....:دی
پ.ن9) دیگه نمیکشم.....
حس میکنم تمام تیک های ساعتم به تاک تبدیل شده اند....تاک تاک تاک.....و دارند چیزی تازه را فریاد میزنند و میگویند.....محرم برای ما همیشه تازه است..........تاک تاک تاک.....میگویند تاک هایمان روی ساعت های 1000 سال پیش گیر کرده است.....انگار هر سال محرم ساعت ها به تاک تاک میفتند.....صدایی تازه و جدید.....تاک تاک......انگار زمان دارد بر میگردد......این جا کربلا سال...
تاک تاک تاک

پ.ن 1: به قل لیلا حس یه زرافه ی ایده آلیسم رو دارم که توی یه عصر زمستانی سیگارش تموم شده و قوزک پای چپش می خارد.....
پ.ن 2: 9 آذر تولدمه....
پ.ن3: پ.ن 4
پ.ن 5: هر 6 مورد
پ.ن 6 : پ.ن 4 ندارم....
چشمم روی ساعت ماسیده و منتظر یه ضربه ،فقط یه ضربه ام که از جای خودم بلا نسبت مثل کانگرو بپرم و از کلاس برم بیرون....ساعت با من سر لج افتاده....هنوزم با چشای خیره دارم بهش نگاه میکنم تا بلکه حاجتی بشه و..... و.....و بالاخره صدای گوش نواز و نحیفی از در بلند میشه.... دیگه وقت و ساعت برام مهم نیست....تموم شد....و من قراره بعد از دوسال دوباره برم ...(...)...
همه ی صحنه ها مثه روز برام دوباره نقش میبنده.....اما نه برای آخرین بارمون رو....واسه ی یه قصه ی دیگه....که بر میگشت به چند سال قبل....قدمتی بیش از دوسال......
دیگه عادت کرده بودیم به این که بریم منطقه و مثه همیشه دست از پا دراز تر برگردیم......آدمیم دیگه....زود عادت میکنیم......اون روزا میخندیدم.... خوش حال بودیم....حتی اگه میباختیم....
....و..... دوبار در مدرسه و دوباره همون ون همیشگی....و باز هم جای مشخص من ته ماشین....بین دونفر....همه چی مثه قبله.....فقط به قول یه بنده خدایی این آدمان که عوض میشن نه زمین و توپ و ورزشگاه و ماشین و غیره.....رسیدیم ....خیلی آروم مسابقه دادیم و بی سر و صدا بردیم....هیچکی براش مهم نبود....انگار سنگ بودیم....هیچ چیز خنده داری هم وجود نداشت....همه چی طبیعی بود اما....هیچ شادی توی هیچ کودوممون دیده نمیشد....شاید اگه الان دو،سه سال پیش بود کل ورزشگاهو میذاشتیم رو سرمون
......اما.....و بعد موقع برگشت......دوباره برف و ون و بسته شدن در ون..... استارت ماشن.....و بعد داد زدن دختری از بیرون ماشین......جفری بود....کاملا محترمانه داشتیم جاش میذاشتیم....باز بسته شدن درو و باز استارت ماشین و حرکت.....مدرسه...درس....درس....درس.....به همین سادگی ....

پ.ن1: عکس هرو کش رفتم و تنها شباهتش به ماها فوتبالیست بودن زینبه.....و البته هستی و زهرا.....
پ.ن2: خسته ام....
پ.ن3:من ذخیره بودم....:دی
پ.ن4: هر 5 گزینه
پ.ن 6:پی نوشت 5 ندارم....
پ.ن7: دلم یه بازی اساسی میخواد...
پ.ن8: به همین سادگی
| Design By : Pichak |







